خوش آمدید

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

۱۳
بهمن

روزی ابلیس نزد فرعون رفت. فرعون خوشه‌ای انگور در دست داشت و تناول می‌کرد.


ابلیس گفت: آیا می‌توانی این خوشه انگور تازه را به مروارید تبدیل کنی؟


فرعون گفت: نه.


ابلیس به لطایف‌الحیل و سحر و جادو، آن خوشه انگور را به خوشه‌ای مروارید تبدیل کرد.


فرعون تعجب کرد و گفت: احسنت! عجب استاد ماهری هستی.


ابلیس خود را به فرعون نزدیک کرد و یک پس گردنی به او زد و گفت: مرا با این استادی و مهارت حتی به بندگی قبول نکردند، آن وقت تو با این حماقت، ادعای خدایی می‌کنی؟

  • محمد امین سکوت
۱۳
بهمن

چون خدای تبارک و تعالی خواست جان ابراهیم را بگیرد ملک الموت را فرستاد و او گفت: ای ابراهیم درود بر تو.


ابراهیم فرمود: ای عزرائیل برای دیدن من آمدی یا برای مرگم؟


گفت برای مرگ و باید اجابت کنی.


ابراهیم گفت: دیدی که دوستی دوست خود را بمیراند؟


خطاب آمد: ای عزرائیل به ابراهیم بگو: دوستی را دیدی که ملاقات دوستش را بد بدارد؟


براستی که هر دوستی خواهان ملاقات دوست است.

  • محمد امین سکوت
۲۹
دی

مردی روستایی تبر خویش گم کرد. بدگمان شد که مگر پسر همسایه دزدیده است و به مراقبت او پرداخت. در رفتار و لحن کلامش همه حالتی عجیب یافت؛ چیزی که گواهی می‌داد که دزدِ تبر اوست....

  • محمد امین سکوت
۲۹
دی

زاهد کــه درم گـرفت و دینار       زاهدتر از او یکی به دست آر

  • محمد امین سکوت